جامعه و فرهنگ

خدانگهدار نوید عکاس عاشق – ایسنا

ایسنا/گیلان تو دلی با خودش چیزی گفت و ادامه داد: روزی که دوربین و تنها سرمایه ام خراب شد انگار گنجی را گم کرده بودم، تا اینکه در روز تولدم مردم مهربان بندرانزلی مرا با دوربینی جدید، مشفقانه مورد لطف قرار دادند و خیلی زود کار با آن دوربین جدید را یاد گرفتم.

مدتی از روزهای اول کرونا گذشته بود، لحظاتی که اضطراب بین ماندن و رفتن بسیاری از عزیزانمان، قلبمان را می فشرد. مثل هر روز تقویم مناسبتی ایام را ورق می زدم، یکی از مناسبت ها نظرم را جلب کرد.

۱۹ آگوست مقارن با ۲۹ مرداد ماه و نام گذاری روز جهانی عکاس

دنبال ارتباطی بین کلمه ی عکاس و راوی ثبت لحظات می گشتم و انسانی که بتواند عشق و رابطه ی بین این دو کلمه را معنا ببخشد؛ ناگهان لبخندی در ذهنم نقش بست.

آلبوم پدر و مادر پُر بود از عکس های سیاه و سفید متصلی که در گوشه ای با خطی مردانه و خاص نوشته بود: «نوید عکاس »

خدانگهدار نوید عکاس عاشق

کمی دورتر از صفحات اول آلبوم، عکسی از سیزده بدر سال های گذشته، حال و هوایی که محبت و عشق را برایمان به یادگار گذاشته بود و اسمی آشنا «نوید عکاس» در گوشه اش جا نشسته بود.

همین انگیزه به دلم انداخت که این بار برای دیدن و ملاقات با یکی از مهربان ترین، قدیمی ترین و دوست داشتنی ترین عکاس های بندرانزلی مقدمات را فراهم کنم. از طرفی وضعیت نامطلوب کرونا راه را برای این دیدار سخت تر می کرد اما از سویی دیگر دلم نمی آمد از کنار مرد خاطره ساز بندرانزلی بگذرم؛ با هماهنگی مدیر آسایشگاه اجازه ی ملاقات را مشروط بر رعایت پروتکل های بهداشتی گرفتم .

از آنجایی که فضای آسایشگاه بسیار سبز و دلنشین بود و آلاچیق ها فضای آنجا را زیباتر کرده بودند محل قرار و صحبت من با ایشان در فضای محوطه برنامه ریزی شد.

وارد حیاط شدم؛ در گوشه گوشه حیاط عزیزانی را می دیدیم که با چشمانی مشتاق و غریب ولی از هر آشنایی آشنا تر به من نگاه می کردند.

خدانگهدار نوید عکاس عاشق

با صدای بلند سلام کردم، غم غربتِ دیوارها دلم را می لرزاند از طرفی سعی می کردم لبخند بزنم و از رنگ تبسم لب هایم ذره ای کاسته نشود؛ اما با چشم های اشک آلودم چه کار می کردم؟!

بانویی به من نزدیک شد؛ نزدیک و نزدیک تر. گفتم: سلام مادر جان، شما چقدر زیبایید!

و مردی کهنسال هم قدم هایش را تندتر کرد گفتم: سلام پدر جان، چه روز خوبی است چون روی گل شما را می بینم.

همینطور تا رسیدن به محل قرار زیر لب گفت و شنود هایی بین عزیزان آسایشگاه و من رد و بدل شد.

روبه روی من مردی با قدبلند، با ابروهای پر پشت و کاکلی نقره ای که کج بر یک طرف پیشانی اش ریخته شده بود، پیدا شد.

خدانگهدار نوید عکاس عاشق

گفتم: «سلام آقای نوید » چقدر خوشحالم که شما را ملاقات می کنم. با نگاهی پر از پرسش، سری تکان داد و لبخندی قدرتمندانه از نوع مردانه تحویلم داد، با دست اشاره کرد که بنشینیم؛ من در فاصله ی کمی دورتر نشستم، بخاطر شرایط شنوایی ایشان باید بلندتر از همیشه حرف می زدم. 

روز عکاس را تبریک گفتم و عکس هایی که از گذشته با خودم آورده بودم را روی میز گذاشتم و دوباره از همان لبخندهای مردانه تحویل گرفتم.

اینگونه با ابهتی دلنشین گفت : « نوید هستم ،جبار. مردم انزلی مرا نوید عکاس می شناسند؛ سال ها با مراسم مختلف مردم خندیده ام و اشک ریخته ام .

تیم مورد علاقه ام «ملوان » را دنبال و سال ها حامی و طرفدار آن بوده ام، شغل اول من تا قبل از جنگ جهانی دوم، نقاشی بود و سالیان سال با نقاشی امرار معاش کردم.

وقتی از نقاشی حرف می زد غمی پوستش را چروک می کرد و از اینکه از آثار آن دوران، تابلویی ندارد اندوهگین بود. اما آهی کشید و ادامه داد: بعد از ورود دوربین های تخته ای به عکاسی روی آوردم و تجاربم را در این راه بر دفتر زندگی اضافه کردم.‌

از خدا و تقربش به او زیاد سخن گفت و تاکید داشت ؛ اگر می خواهیم زندگی خوبی داشته باشیم باید خوب باشیم و خوبی کنیم و دنبال این خوبی ها، از مردم با صفا و مهربان بندرانزلی گفت.

تو دلی با خودش چیزی گفت و ادامه داد: روزی که دوربین و تنها سرمایه ام خراب شد انگار گنجی را گم کرده بودم، تا اینکه در روز تولدم مردم مهربان بندرانزلی مرا با دوربینی جدید، مشفقانه مورد لطف قرار دادند و خیلی زود کار با آن دوربین جدید را یاد گرفتم.

به در نگاه کرد و گفت: با اجازه ی مدیریت آسایشگاه ساعاتی از روز را به بیرون از آسایشگاه می روم و در جاهای مورد علاقه ام که خاطرات بسیاری از آنجاها ثبت کردم بودم می روم؛ مردم شهر با دیدن من شاد می شوند و خواهش می کنند که از آنها عکس بگیرم و هزینه های بیشتری بابت ثبت عکس ها به من پرداخت می کنند و من متوجه مهربانی آنها هستم.

آن سال کرونایی که من رو به روی یکی از مهرباترین جبارهای روی زمین نشسته بودم، در تمام لحظات گفتگو با نوید عکاس، حلقه اشکی لغزان در گوشه چشمانش به آرامی سُر می خورد و لحظاتی دیگر باز پُر می شد و من مردی پر از رازهای مگو در جلوی چشمانم می دیدم.

خدانگهدار نوید عکاس عاشق

به چشمان زلالش که نگاه می کردم می دیدم در سکوت، داستان عاشقانه ای را مرور می کرد؛ او برای من از آن دختر فرانسوی که سال های سال منتظرش مانده بود و از او فقط یک عکس داشت که هرگز برای گرفتنش برنگشته بود حرف زد. دختری که از دریچه دوربین، عاشقش شده بود و از دریچه دوربین او را در جای جای شهر می دید؛ اما اثری از او نبود. دختر فرانسوی آمده بود که دل نوید عکاس را بیشتر با دوربین گره بزند و او عکسش را قاب گرفته بود و با همان انتظار عاشقانه به ابدیت پیوست.

 مردی که راوی سخاوت و عشق بود و خاطراتی که همچنان در قلب، آلبوم و اذهان ما مردمان دریا دل بندرانزلی باقی می ماند.

و امروز ۲۱ بهمن ماه راوی قصه های تلخ و شیرین شهرمان، نوید عکاس به منزل ابدی دل سپرد.

سفرت سبز نقره موی دیار باران.

رزا شکرگزار 

انتهای پیام

www.isna.ir منبع خبر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا